goftgoftam
داستان.یاداشت.نقد
۱ - ما در کدام پله از ادبيات جهان ايستاده ايم؟ اين سوالي بود که دانشجويي از من در يکي از جلسات نقد پرسيد سوالي به ظاهر ساده اما پر کنش. به واقع چرا حوزه ادبيات داستاني ما جهاني نمي شود و چه ابزارهايي لازم است تا به جهاني شدن آن کمک کنيم به سادگي مي توان جوابي سرراست به آن داد و جواب اين است که ما از ظرفيت هاي لازم حوزه رمان و داستان کوتاه در حيطه فرهنگ بومي خويش بهره نمي بريم بسياري از موضوعات رمان هاي فعلي به دور از زندگي مردم ماست و بيشتر زاده تخيل نويسندگان است در حوزه ادبيات ديني نيز به تکرار افتاده ايم. رمان هاي ديني ما اکثر فقط به بازتاب زندگي ائمه اطهار(ع) يا حوادثي از اين دست مي پردازد اما مي توان از حواشي زندگي ائمه به اصل رسيد و رماني جذاب و مدرن ارائه داد. ۲ - ظرفيت هاي پيدا و پنهان رمان در حوزه ادبيات ديني مغفول مانده است نمي دانم کدام قانون و فرضيه اي در اين حوزه وجود دارد که اگر قرار است حادثه يا شخصيتي روايت شود حتما بايد زبان شخصيت ها زباني فوق العاده فاخر و دير فهم باشد تا آن جايي که براي فهميدن زبان احتياج به پاورقي هاي بسيار است زباني که مخاطب با آن ارتباط برقرار نمي کند و به دليل همين عدم ارتباط رمان را به کناري مي گذارد. اين زبان فاخر چارچوب رمان کلاسيک را به حوزه رمان تحميل مي کند و فضا را براي عدم درک مخاطب آماده مي سازد در حالي که رمان «کوري» به نگاه نگارنده يک رمان ديني است جايي که ايمان به خدا نباشد هر چيزي ممکن است. ۳ - رمان «ولادت» با پيشينه نويسنده اش (تئاتر، داستان کوتاه) بسيار همخواني دارد پردازش فوق العاده شخصيت ها، ديالوگ هاي قوي و کاربردي رمان را به يک رمان صدا و نه تصوير تبديل کرده است رماني که صداي تشيع را از زمان به شهادت رسيدن حضرت ثامن الحجج(ع) مي خواهد به گوش برساند با همه خوبي هايي که در رمان سعيد تشکري مشهود است اما مشکلات رمان هاي ديني نيز اين رمان را رها نکرده است زبان فاخر شخصيت ها که گاه به غلو نيز مي رسد و ساخت ساحت شخصيت ها که باور کردني نيست و حضور مستمر نويسنده در متن و ديالوگ هايي بسيار فاخر از نزديک شدن مخاطب به متن جلوگيري مي کند با آن که رمان «ولادت» رمان شخصيت هاي ناب و موقعيت هاي فوق العاده آدم هايي است که در درون تاريخ ما گم شده اند. مشکلي که اکثر رمان هاي ديني ما از آن رنج مي برند، عدم پردازش فضاهاي آن زمان و ساختن آن فضاها در ذهن مخاطب است که متأسفانه در رمان سعيد تشکري نيز ديده مي شود اما در ميان رمان هايي از اين دست که به زندگي حضرت ثامن الحجج(ع) مي پردازد شايد رمان «ولادت» يکي از شاخص ترين اين آثار باشد رماني که از زوايد متني و روايتي به شدت دوري کرده است و اما بعد از مطالعه رمان «ولادت» و مقايسه تاريخي آن در حوزه تاريخ رضوي چيزي که در آن به چشم مي آيد مفقود شدن يک دوره تاريخي ۲۰ ساله است. آغاز سفر دو شخصيت اصلي داستان (هاتف و ليلا) از توس آن زمان به سمت مدينه مصادف با آغاز دوران امامت امام رضا(ع) مي باشد اما هنگامي که اين دو شخصيت به مقصد مي رسند زماني است که امام رضا(ع) به سمت مرو حرکت مي کنند تا به دربار مأمون براي پذيرش ولايت عهدي بروند. در حالي که امام رضا(ع) سه سال آخر دوران ۲۴ ساله امامت خود ولي عهدي مأمون را پذيرفتند و در داستان، اين سفر ۲۰ سال طول کشيده و جالب تر اين است که شخصيت ها گذر زمان را احساس نکرده اند. مي پرسم: پس به كي لبخند زدين صدای درمی آیدازپله هاسرازیر میشوم می شمارم۱۲۳دررابازمی کنم سیاهی میریزدتوی چشمانم خدارفته است دررامی بندم وازپله ها از ماشین که پیاده میشوم. همسایه ها تا چشمشان به من افتاد یا روبوسی میکنند و یا برایم دستی تکان میدهند. از خیابان سرازیر میشوم. میشمارم 1، 2، 5،...، 8، در منزلمان را میکوبم. در باز میشود و مادرم خودش را توی بازوانم رها میکند و در میان هق هق گریهاش میگوید: چه بی خبر رفتی. مرا به داخل میکشد. همسرم با پیراهنی صورتی روی پله های راهرو نشسته و پسر کوچک چند روزه ام را روی زانوانش گذاشته است. از جایش بلند میشود. به طرفم میآید. بچه را درون بازوانم میگذارد وگم میشود . سفارش قبول کرده بود، باید مینوشت. کتابهای خاطرات جلویش انباشته شده بود. نوشت: مرد اسلحه را به سینه فشرد و نشانه گرفت و دشمن به روی زمین غلطید . نه. این را گفت و کاغذ را مچاله کرد. سفارش نوشتن داستان قبول کرده بود اما قلم جلو نمیرفت. چشمش روی یک کتاب خاطره میخکوب شد. عکس خیره نگاهش میکرد. کتاب را برگرداند و نوشت… وقتی ازخیابان 44می گذرم مترسکی رامی بینم ک ب چپ وراست میرود باخودم می گویم:اینجا ومترسک؟.شب ک برمیگردم وقتی وارد خیابان 44می شوم سیاهی می بینم ک تکان میخورد برمیگردم ب خیابان دیگری می پیچم خبر وقتی پیچید هر کدام از بچه ها به گوشه ای خزیدند، پشت سنگرها، توی دشت، پشت… . یکی گریه میکرد، یکی سرش را به سنگر میکوبید و… وارد سنگر میشوم. اسلحه ا ش را زیر چانه اش گذاشته و انگشتش را روی ماشه. اشک میریخت. ایستادم و پرسیدم: چی کار میکنی؟ گفت: منم میخوام برم پیش بچه ها. گفتم: این جوری؟ انگشتش را از روی ماشه برداشت. اسلحه از دستش افتاد. صدای هق هق گریه اش سنگر را پر کرده بود. داشتم
تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و
بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو
برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری
بگو... در
حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید
پرور ایرا ن یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا
پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر... با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده ............................................................................................
در من نُتی لال است که در حال تکرار است تصویری از یک عشق که بی صورت و تار است اصرار دارد می کند در من خدایی که می داند اینجا بودنش محکوم انکار است *** ۲ یک صندلی خالی و سردرد شاید بود یک راه بی پایان و بی برگرد شاید بود تسکین بی حالی بعد از ظهر غمگینم شاید اتاقی ساکت و شاید کمی هم دود *** ۳ اینجا اتاق هیجده .در انتهای کوچ دیوانه ای خوابیده بر یک سنگ فرش سرد بال کبوتر های رفتن را شکسته با دست هایی خالی و با مشت هایی پوچ علی براتی
-آره اشکالی داره؟ -نه بده به منم بکشم؟ -مگه سیگاری هستین؟ -دوست دارم یکی بکشم توچرامیکشی؟ -من؟.....همینجوری شماچرا؟ -منم همینجوری بسته سیگارمشکی رابطرفم درازمیکندبرمیدارم وآتش میزنم چادرازروی پاهایش بکناری میرود جمعش میکند بااولین پک دودرافرومی دهم سرفه می آید باپک دوم سرفه تندتروخش دارمیشود وچشمانم پراشک سیگارراازدستم می گیرد وبجایش لیوانی آب می دهد میگوید:چراکشیدی؟ *** گفت:دستاتو راجلو ببارجلوآوردم دستبندزدنگاهش کردم گفت:چراامضاکردی؟گفت؟چراانگشت زدی؟وکاغذتاخورده راازتوی جیبش بیرون آورد دیوار را رنگ کرده بودند، سبز روشن روشن. قلم را توی رنگ قرمز زد روی خطی که کشیده بود، نوشت: جبهه دانشگاهی است که کنکورش تقوا و ایثار و مدرکش شهادت است. من پشت سر او داخل حروف را پر میکردم: جبهه قرمز دانشگاهی که کنکورش سورمه ای، تقوایش سبز، ایثار سبز، شهادت قرمز. به عقب آمدیم و خط را نگاه کردیم، برگشت و به من نگاه کرد و گفت: به زودی زیر این خط مینویسی دست خط شهید رضوی. با کف دست او را به عقب هل دادم و چتکه ی رنگ قرمز را به صورتش میمالم و او قلم رنگ آبی را به صورتم پشنگ می کند. یک ماه بعد زیر همان خط نوشتم: خط شهید رضوی. مرد آب میریزد و من بدنش را میشورم. مرد به من خیره شد. میگویم: پسرم وصیت کرده خودم او را بشورم.خودم اوراکفن کنم و آب را به سر و روی او میریزد و من آرام گلها را از حفرهای چشمهایش میشویم. موهایش را شانه میکنم. و دست میکشم. لبانش را میبوسیم. ایستاده اند و مرا نگاه میکنند. چند تایی گریه میکنند. چند نفری هم با هم زمزمه میکنند و سری تکان میدهند. در گوش هم پچ پچ میکنند و میگویند: پسرش شهید شده، دیوانه شده. کفن را میگیرم و آن را دور تا دورش میپیچم. بغلش میکنم اما نمیتوانم، کمک میکنند و او را درون تابوت میگذارم. و یا ا… میکنم. جمعیت زیرش را میگیرن و به بیرون میزنیم. آسمان خاکستری است. باران نم نم به صورتمان میزند. قدمهایمان تندتر میشود وقتی درون قبر میگذارند بالای سرش ایستاده ام. پارچه را باز میکنند. دستی به صورتش میکشم، میخندد، میخندم. جمعیت یک قدم عقب میرود. صدای یا حسین بلند میشود. خاک رویش میریزند. من گریه نمیکنم.
پرسید:کجایی؟نوشتم:هیچ جادوباره پرسید؟هیچ جاکجاست؟نوشتم:همینجا:نوشت:اونجاکجاست؟جواب دادم:هیچ جا یک روز حسین زاده(عطار پور)، شکنجه گر ساواک شاه مرا از سلول احضار کرد و در آنجا پدر پیر و زجر دیده ام را دیدم که دوران زندانش پایان یافته بود. دستش را بوسیدم، چشم هایش نمی دید و مرا نمی شناخت؛ گفتم: بابا! من علی ام! و دستش را بوسیدم، اشک هایش به رویم چکید و او بقچه اش را زیر بغلش گرفت، و آهسته و ناتوان به راه افتاد. من … هم چنان نگاهش می کردم. حسین زاده گفت: کجا را نگاه میکنی؟ « چهارده قرن تشیع مظلوم را » (داستان کوتاهی از فرهاد پیربال، نویسندهای از کردستان عراق) . ..............................................................................................................................................(داستانی از «تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski)، نویسندهی لهستانی)
این بار
داستان مردی فومنی بنام عزیز است. که بگفته برخی اهالی به دلیل شکست عشقی سر به
جنگل نهاده (هر چند خودش این موضوع را رد می کند.)و بگفته برخی دیگر بعد از مرگ
پدرومادرش مورد بی مهری اطرافیان قرار گرفته و سر به جنگل نهاده و امروز 50 سال
است که در یک غار در درون جنگل زندگی می کند. گاهی برای تهیه غذا به روستا امده و
زود برمی گردد.در نگاه اول او را فردی وحشی و جنگی می پنداری ولی وقتی در کنارش می
نشینی می بینی سواد خواندن و نوشتن دارد و روز تولدش را دقیق بیاد دارد خطش از
بسیاری از دکترهای ما بهتر است هنوز شعرهایی کودکی را بیاد دارد .عاشق جنگل و
زندگی در انجاست مانند جنگل ساکت و کم حرف است از ریختن زباله در جنگل متنفر
است مهتر اینکه تا بحال برای کسی ایجا د مزاحمت
نکرده و همه اهالی به او علاقه دارند.هر چند او علاقه ای به بودن درکنار انها ندارد . امروز
دیگر این آقاعزیز خیلی عزیز شده هر چند خیلی دیره چون اون حدود هفتاد
سالشه وشاید دیگه فرصت زیادی برای عزیز شمردنش نباشه.(البته تازه شناسنامه
دار شده و قراره کارت ملی هم بگیره) جالب
اینجاست این مرد غار نشین هنوز به زندگی امیدوار و ارزوهایی دارد وقتی از او در
مورد اروزهایش می پرسی اینگونه پاسخ می دهد :ارزو دارم 100 سال زنده باشم و با یک
زن وفادار زیبا و خوش اندام ازدواج کنم
علی براتی کجوان در گفتگو با مهر : اثری شایسته جنگ در حوزه ادبیات داستانی خلق نکردیم علی براتی کجوان - نویسنده معاصر ، گفت : نویسندگان جوان باید به این باور برسند که مهمترین و اولین اصل زبان ساده در ادبیات داستانی ، موضوعاتی است که در زندگی روزمره اتفاق می افتد . ا - بريم خرمشهر چند تا ديوار بنويسيم! سوار لندكروز مي شويم و از 5 طبقه ها بيرون مي زنيم. پنج شير، كوت عبدا...، ...، جاده خرمشهر، ايست و بازرسي، برادر كجا؟ خرمشهر، برگه و...
نويسنده: علي براتي کجوان
به ايستگاه بعد كه مي رسيم و اتوبوس از حركت باز مي ايستد از جايش نيم خيز مي شود من هم آماده پياده شدن، وقتي مي خواهيم پياده شويم شانه به شانه ي هم اولين پله را پايين مي آييم دستم به دستش مي خورد و پياده مي شوم
توي خيابان رو در روي من مي شود و مي پرسد:
-امري داشتين
مي گويم:شما مثل اينكه امري داشتين
مي پرسد:چرا
مي گويم: با نگاهتان پاسخ منوداديد
مي گويد: مثل اينكه اشتباه شده
اين بار من مي پرسم:چرا
بخندي مي زند و مي گويد: من بشما لبخند نزدم
دستي به شانه ام مي خورد هنوز كامل برنگشته ام كه چيز سنگيني به صورتم مي خورد و نقش خيابان مي شوم همه چيز تيره و تار مي شود و صداي زني كه مي گويد: ولش كن جواب سوالش را گرفت
پيام مي نويسم: كجايي؟ 
جواب مي دهد: پارك روبرو روي نيمكت فلزي آبي
به روبرو خيره مي شوم از لاي دو درخت نيمكت فلزي آبي را مي بينم و گوشه ي چادر مشكي اش كه با باد آرام تكان مي خورد
وقتي به روبرويش مي رسم مي گويد: حرف هايت را زود تر بزن مي خوام برم خيلي كار دارم و خودش را در گوشه ي نيمكت آبي جمع ميكند
مي گويم: تو به من گفتي بيا، من حرف بزنم سرش را كه بالا مي آورد چشم هايش را تيز مي كند و همانطور كه لب هايش مي لرزد مي گويد: از صبح با اون اس ام است ريدي تو حالم اعصابم رو بهم ريختي چرا حرفتو واضح نمي گويي
مي گويم: من منظوري نداشتم
سرم فرياد مي زند: احمقي ديگه، نمي فهمي، درك نمي كني، شعورت اندازه اين حرفا نيست آخه من تا حالا چند بار بهت گفتم كه وقتي سر كارم احتياج به تمركز دارم احتياج به آرامش دارم اما نمي فهمي
به نيمكتي كه رويش نشسته نگاه مي كنم و به نم نم باراني كه روي آن خودش را مي كوباند با كف دستم آب ها را به كناري مي زنم و تا مي نشينم مي گويد: برو عقب از من فاصله بگير
نيشخندي مي زنم، پر خاش كنان مي گويد: اين جوري نخند اصلا بهت نمياد
دست هايش را در هم گره كرده و انگشتانش را به هم فشار مي دهد و مي گويد: حرفت را بزن يا ا... مي خوام برم نمي فهمي
ادامه مطلب
بدیهی است که او باید خیلی غمگین و افسرده شود
اما او لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت:"خدایا!می خواهی که اکنون من چه کنم؟"
روز بعد لوحی را بر ویرانه ی خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:
"فروشگاهم سوخت!
خانه ام سوخت!
کالاهایم سوخت!
اما ایمانم نسوخته است!
فردا صبح شروع به کار خواهم کرد!"
![]()



وقتی در قهوهخانه نشستم، پشتم را به صندلی دادم، خواستم کمی استراحت کنم؛ که
ناگهان فهمیدم پای راستم را دراردوگاهمان جا گذاشتهام. من در طول زندگیام هرگز
پایم را در هیچ جایی جا نگذاشتهام، این اولین بار بود که چنین اتفاقی برایم پیش
میآمد. بلند شدم که بروم. قهوهچی که عرب سیهچردهای از جنوب بود، دم در
قهوهخانه با تعجب از من پرسید: «ها؛ رفتی!»..................................................................................................................................................................................(داستانی از هارولد پینتر)
همیشه سوار خط شبرو میشوم. همهی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده
میروم و سوار خط ۲۹۴ میشوم که مرا میبرد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو
اتوبوس حرف نمیزنم. بعد هم میروم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت
است..
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت تپه
پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانهی شيرىرنگ، هر لحظه افزون مىشد و بر
روى دامنهها و درههای تازه شخمخورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود، دامن
مىکشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويختهی آسمان که آبستن از ابرهاى
بارانزا بود، گاه به گاه نوار سرخرنگى ترسيم مىکرد. باد که بوى نمناک و ترشيدهی
زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مىوزيد و سياه مىشد، تودهی ابرها را به جلو
مىتاراند. و همچون تيغى برنده بر بدنهای برهنه فرو مىرفت. هربار که باد، تند
مىوزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراقگاه با صداى يکنواختى ضرب مىگرفت...................................................................................................................................................................................
ادامه مطلب
وي گفت: خراسان
رضوي بعد از استان تهران دومين رتبه را از نظر شمارگان كتاب دفاعمقدس
دارد ولي آثاري كه در اين استان منتشر شدهاند، از لحاظ كيفي آثار شاخصي
نيستند كه بتوان آنها را در كشور معرفي كرد.
نويسنده مجموعه
«داستان روز» با تاكيد بر اين كه اگر كار نشر كتابهاي دفاع مقدس در دست
نويسندگان و پژوهشگران اين حوزه باشد آثار با كيفيتي توليد ميشود، افزود:
شايد در اين وضعيت آمار و شمارگان كتاب پايين بيايد، ولي آثار شاخصي خلق
خواهد شد....................................................................................................................................

دریا صبحاش را با باد آغاز کرده بود و خیزابهای سیمینفاماش را در تلاطمی سهم به ساحل میکوفت؛ دریایی سرکش و بازیگوش؛ همچون اسبی جوان. و کودکانی که در ساحل بازی میکردند با همهمه و فریادهاشان، شادیآفرین لحظههای هم بودند. خود را وامیگذاشتند تا در امواج ساحلی غوطهور شوند؛ با جیغ و فریاد به استقبال امواج میرفتند و شاد و سرخوش از زیر آنها بیرون میجستند و بدنهای برنزه شدهشان در میان کفهای نقرهای آب پیدا و محو میشدند. والدین و بزرگترها هم از دور مراقبشان بودند. نمیتوانستند آنها را به حال خود واگذارند و بدینترتیب گاه با عصبانیت و گاه با فریادهای شوق آنها را بخود میخواندند. دخترکی با آوازهای مداوم و مصرانه مادر، ناراضی و گریان از دریا به طرف ساحل آمد. سه پسر با شور و هیجان، برای پرش و غوطهخوردن دورخیز کردند و
ادامه مطلب
حسينعلي عنابستاني، روحاني داستان نويس با بيان اينكه
حمايت از آثار اين عرصه سليقهاي است، تصريح كرد: همين كه صحبت از چيزي به
اسم «خاطره داستان» ميشود، معنايش اين است كه كارشناسان مسئول، تخصص و
شناخت لازم را از ادبيات ندارند؛ چراكه چنين چيزي در تقسيمبندي انواع
داستان وجود ندارد.
فاطمه جهانگشته نيز با انتقاد از برخوردهايي كه در
مشهد با نويسندگان ميشود، عنوان كرد: متاسفانه برخي، شهدا را در انحصار
خود ميدانند. من سالهاست در اين حوزه قلم ميزنم و بيش از60عنوان تاليف
دارم. چرا فضاي شهر من بايد طوري باشد كه نهادهاي ديگر استانها آثار مرا
چاپ كنند؟!
منير خدابخش حصار نويسنده ديگري بود كه ضمن اشاره به اينكه
دغدغه ادبيات تنها اين نيست كه كتابي چاپ شود تا با آمار داده شده، خانواده
شهدا خشنود گردند، افزود: اثر ادبي بايد براي جهان حرف داشته باشد و بعد
از 50 يا 100سال جامعه ارزش آن را بشناسد كه اين نياز به ديد بسيار بالا،
آگاهي، شعور، فكر، تكنيك و دانش فراوان دارد كه تازه همه اينها باهم نيمي
از كار است؛ 50درصد ديگر مربوط به خلاقيت است كه اين خلاقيت، از وجود
نويسنده آزادانديش بيرون ميآيد؛ بنابراين سفارشي نوشتن در حوزه ادبيات
داستاني و بهويژه رمان بسيار اشتباه است.
سيد جواد رفائي، رئيس حوزه
هنري خراسان رضوي نيز اعلام داشت: ما آمادگي داريم آثار شايسته در حوزه
دفاع مقدس را از طريق انتشارات سوره مهر تهران به چاپ برسانيم و حقالتاليف
هم پرداخت كنيم.
علي براتي كجوان، تلخ نويسي نويسندگاني چون خود را
درباره حاشيههاي جنگ، برآمده از تلخيهاي موجود خواند و اضافه كرد: وضعيت
مناسبي بر عرصه نوشتن در زمينه دفاع مقدس حاكم نيست؛ مثلا چرا انجمن
نويسندگان دفاع مقدس چند سال است به حال خود رها شده است؟!
در پايان
سردار اميري اظهار داشت: نوشتن در حوزه دفاع مقدس با خون دل خوردن ثمر
ميدهد و من به آينده آن خوشبينم. همچنين بايد پراكندگي نويسندگان اين عرصه
را حل و آنها را در كنار هم جمع كنيم. از طرفي خواهيم كوشيد تا حركتي جدي
در زمينه آسيب شناسي ميداني صورت دهيم.
دبير كنگره بزرگداشت 23هزارشهيد
استان خراسان افزود: اگرچه ما چارچوبهايي داريم اما هرگز قصد نداريم به
نويسندگان بگوييم چه چيزي بايد بنويسند. در زمينه توزيع كتاب، براي نمونه
قراردادي با هواپيمايي بستهايم كه كتابها را به رايگان در اختيار آنها
قرار دهيم تا مسافران از آن استفاده كنند.
وي خاطرنشان كرد: وظيفه ما
ترويج فرهنگ ايثار و شهادت است كه يكي از راههاي آن نوشتن است؛ بنابراين
ما نقدپذيريم و سعي به پيگيري خواستههاي شما خواهيم داشت از جمله اينكه
جلسات را بهصورت ماهانه برگزار خواهيم كرد و از شما هم ميخواهيم كه در
اين حوزه همچنان فعاليت كنيد.
ادامه مطلب

- نگاهش مي كنم و مي گويم: كي؟
- مي گويد همين الان.
دو طرف جاده خاكريزها بالا آمده اند و جاده را در خودشان محصور كرده اند، گهگاهي صداي سوتي مي آيد و زمين زير چرخهاي ماشين مي لرزد و ما هم به دنبال آن. به قرارگاه كربلا مي رسيم، رد مي شويم و...
شهر با نخلهاي بي سرش نمايان مي شود. اول ورودي تابلويي خودنمايي مي كند: «به خرمشهر خوش آمديد. جمعيت 36 ميليون نفر.»مي گويم: وايستا.مي ايستد و خيره تابلو را نگاه مي كنم.مي گويد: كار يكي از بچه هاي خرمشهر است، طرف معلمه، در ضمن خطاط هم هست، خوب نوشته!
سري تكان مي دهم و مي گويم: عاليه!
و ماشين از جا كنده مي شود. دست چپ جاده جنگل آهن به پاست.
مي گويد: مي بيني نامردا چه كار كرده اند؟
و من نگاه مي كنم، هر وسيله فلزي از ماشين گرفته تا ميله و قوطي و... را كاشته اند.مي گويد: خيال كردن با اين كار مي تونن جلوي فتح خرمشهر را بگيرند !مي گويم: كه نتونستن!
به مسجد جامع مي رسيم. از ماشين كه پايين مي آييم چند نفري پرده اي را روي در آن نصب مي كنند.
مي گويد: حتماً كار خودشه!
مي پرسم: اخوي، اين پارچه رو كي نوشته؟
مي گويد: آمو! اين پارچه رو مرادي نوشته؛ بهروز مرادي!
وارد مسجد مي شوم و سراغش را مي گيرم. مي گويند رفته جلو. برمي گردم قلمها و رنگها را برمي دارم و به كوچه هاي خرمشهر مي زنيم و...
مي نويسيم: «با وضو وارد شويد، خونين شهر، جمعيت 36 ميليون نفر»
* شهيد بهروز مرادي، متولد 1335 در خرمشهر در خانواده اي اصفهاني متولد شد او همكلاس شهيد محمدعلي جهان آرا بود. در سال 1364 در رشته صنايع دستي در دانشگاه پرديس اصفهان مشغول تحصيل شد و چهارم خرداد 1367 در شلمچه به شهادت رسيد.
| Design By : Night Skin |













