تبليغاتX
goftgoftam




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


goftgoftam

داستان.یاداشت.نقد



 دراین قسمت یادداشت بگذارید  
 122

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:48 توسط على براتى كجوان| |

نقد
خوانشي کوتاه بر رمان «ولادت» نوشته سعيد تشکري
خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/02/13 شماره انتشار 18108
نويسنده: علي براتي کجوان

۱ - ما در کدام پله از ادبيات جهان ايستاده ايم؟ اين سوالي بود که دانشجويي از من در يکي از جلسات نقد پرسيد سوالي به ظاهر ساده اما پر کنش.

به واقع چرا حوزه ادبيات داستاني ما جهاني نمي شود و چه ابزارهايي لازم است تا به جهاني شدن آن کمک کنيم به سادگي مي توان جوابي سرراست به آن داد و جواب اين است که ما از ظرفيت هاي لازم حوزه رمان و داستان کوتاه در حيطه فرهنگ بومي خويش بهره نمي بريم بسياري از موضوعات رمان هاي فعلي به دور از زندگي مردم ماست و بيشتر زاده تخيل نويسندگان است در حوزه ادبيات ديني نيز به تکرار افتاده ايم. رمان هاي ديني ما اکثر فقط به بازتاب زندگي ائمه اطهار(ع) يا حوادثي از اين دست مي پردازد اما مي توان از حواشي زندگي ائمه به اصل رسيد و رماني جذاب و مدرن ارائه داد.

۲ - ظرفيت هاي پيدا و پنهان  رمان در حوزه ادبيات ديني مغفول مانده است نمي دانم کدام قانون و فرضيه اي در اين حوزه وجود دارد که اگر قرار است حادثه يا شخصيتي روايت شود حتما بايد زبان شخصيت ها زباني فوق العاده فاخر و دير فهم باشد تا آن جايي که براي فهميدن زبان احتياج به پاورقي هاي بسيار است زباني که مخاطب با آن ارتباط برقرار نمي کند و به دليل همين عدم ارتباط رمان را به کناري مي گذارد. اين زبان فاخر چارچوب رمان کلاسيک را به حوزه رمان تحميل مي کند و فضا را براي عدم درک مخاطب آماده مي سازد در حالي که رمان «کوري» به نگاه نگارنده يک رمان ديني است جايي که ايمان به خدا نباشد هر چيزي ممکن است.

۳ - رمان «ولادت» با پيشينه نويسنده اش (تئاتر، داستان کوتاه) بسيار همخواني دارد پردازش فوق العاده شخصيت ها، ديالوگ هاي قوي و کاربردي رمان را به يک رمان صدا و نه تصوير تبديل کرده است رماني که صداي تشيع را از زمان به شهادت رسيدن حضرت ثامن الحجج(ع) مي خواهد به گوش برساند با همه خوبي هايي که در رمان سعيد تشکري مشهود است اما مشکلات رمان هاي ديني نيز اين رمان را رها نکرده است زبان فاخر شخصيت ها که گاه به غلو نيز مي رسد و ساخت ساحت شخصيت ها که باور کردني نيست و حضور مستمر نويسنده در متن و ديالوگ هايي بسيار فاخر از نزديک شدن مخاطب به متن جلوگيري مي کند با آن که رمان «ولادت» رمان شخصيت هاي ناب و موقعيت هاي فوق العاده آدم هايي است که در درون تاريخ ما گم شده اند. مشکلي که اکثر رمان هاي ديني ما از آن رنج مي برند، عدم پردازش فضاهاي آن زمان و ساختن آن فضاها در ذهن مخاطب است که متأسفانه در رمان سعيد تشکري نيز ديده مي شود اما در ميان رمان هايي از اين دست که به زندگي حضرت ثامن الحجج(ع) مي پردازد شايد رمان «ولادت» يکي از شاخص ترين اين آثار باشد رماني که از زوايد متني و روايتي به شدت دوري کرده است و اما بعد از مطالعه رمان «ولادت» و مقايسه تاريخي آن در حوزه تاريخ رضوي چيزي که در آن به چشم مي آيد مفقود شدن يک دوره تاريخي ۲۰ ساله است. آغاز سفر دو شخصيت اصلي داستان (هاتف و ليلا) از توس آن زمان به سمت مدينه مصادف با آغاز دوران امامت امام رضا(ع) مي باشد اما هنگامي که اين دو شخصيت به مقصد مي رسند زماني است که امام رضا(ع) به سمت مرو حرکت مي کنند تا به دربار مأمون براي پذيرش ولايت عهدي بروند. در حالي که امام رضا(ع) سه سال آخر دوران ۲۴ ساله امامت خود ولي عهدي مأمون را پذيرفتند و در داستان، اين سفر ۲۰ سال طول کشيده و جالب تر اين است که شخصيت ها گذر زمان را احساس نکرده اند.

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:22 توسط على براتى كجوان| |

سرش را پايين مي اندازد دوباره كه سرش را بالا مي آورد زوم مي كنم توي چشم هايش لبخندي مي زنم لبخندي مي زند و دوباره سرش را پايين مي اندازد
به ايستگاه بعد كه مي رسيم و اتوبوس از حركت باز مي ايستد از جايش نيم خيز مي شود من هم آماده پياده شدن، وقتي مي خواهيم پياده شويم شانه به شانه ي هم اولين پله را پايين مي آييم دستم به                                                                                                                                  دستش مي خورد و پياده مي شوم132221
توي خيابان رو در روي من مي شود و مي پرسد:
-امري داشتين
مي گويم:شما مثل اينكه امري داشتين
مي پرسد:چرا
مي گويم: با نگاهتان پاسخ منوداديد
مي گويد: مثل اينكه اشتباه شده
اين بار من مي پرسم:چرا   

 
                                                                                                                                           بخندي مي زند و مي گويد: من بشما لبخند نزدم

 مي پرسم: پس به كي لبخند زدين
دستي به شانه ام مي خورد هنوز كامل برنگشته ام كه چيز سنگيني به صورتم مي خورد و نقش خيابان مي شوم همه چيز تيره و تار مي شود و صداي زني كه مي گويد: ولش كن جواب سوالش را گرفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 10:58 توسط على براتى كجوان| |

دستمال كاغذي را از درون پلاستيكش بيرون مي آورم و بيني ام را پاك مي كنم سوزشي به لبه هاي بيني ام مي دود درون آن فين مي كنم دستمال را به هم مي پيچم و آن را به گوشه ي پياده رو پرت مي كنم مي شمارم يك، دو، سه،...دستمال هاي سفيد كف پياده رو خيس را پر كرده است به گوشي ام نگاه مي كنم ساعت دو، و با خودم زمزمه مي كنم توي اين هواي سرد باراني چرا نيامد.                      
پيام مي نويسم: كجايي؟     werq
جواب مي دهد: پارك روبرو روي نيمكت فلزي آبي
به روبرو خيره مي شوم از لاي دو درخت نيمكت فلزي آبي را مي بينم و گوشه ي چادر مشكي اش كه با باد آرام تكان مي خورد
وقتي به روبرويش مي رسم مي گويد: حرف هايت را زود تر بزن مي خوام برم خيلي كار دارم و خودش را در گوشه ي نيمكت آبي جمع ميكند
مي گويم: تو به من گفتي بيا، من حرف بزنم سرش را كه بالا مي آورد چشم هايش را تيز مي كند و همانطور كه لب هايش مي لرزد مي گويد: از صبح با اون اس ام است ريدي تو حالم اعصابم رو بهم ريختي چرا حرفتو واضح نمي گويي
مي گويم: من منظوري نداشتم
سرم فرياد مي زند: احمقي ديگه، نمي فهمي، درك نمي كني، شعورت اندازه اين حرفا نيست آخه من تا حالا چند بار بهت گفتم كه وقتي سر كارم احتياج به تمركز دارم احتياج به آرامش دارم اما نمي فهمي
به نيمكتي كه رويش نشسته نگاه مي كنم و به نم نم باراني كه روي آن خودش را مي كوباند با كف دستم آب ها را به كناري مي زنم و تا مي نشينم مي گويد: برو عقب از من فاصله بگير
نيشخندي مي زنم، پر خاش كنان مي گويد: اين جوري نخند اصلا بهت نمياد
دست هايش را در هم گره كرده و انگشتانش را به هم فشار مي دهد و مي گويد: حرفت را بزن يا ا... مي خوام برم نمي فهمي
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:4 توسط على براتى كجوان| |

سلام چندوقتی هست میخواهم درباره ترس داستان بنویسم شماازچی میترسید؟ 

f0usmftrwaia24rp4ev.jpg 
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:5 توسط على براتى كجوان| |

صدای درمی آیدازپله هاسرازیر میشوم می شمارم۱۲۳دررابازمی کنم سیاهی میریزدتوی چشمانم خدارفته است دررامی بندم وازپله ها

aswe

                   

سرازیرمی شوم می شمارم۱۲۳ودرسیاهی فرو میروم                                                                                                                                                                

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 13:34 توسط على براتى كجوان| |


از ماشین که پیاده می­شوم. همسایه­ ها تا چشمشان به من افتاد یا روبوسی می­کنند و یا برایم دستی تکان می­دهند. از خیابان سرازیر می­شوم. می­شمارم 1، 2، 5،...، 8، در منزلمان را می­کوبم. در باز می­شود و مادرم خودش را توی بازوانم رها می­کند و در میان هق هق گریه­اش می­گوید: چه بی خبر رفتی.

  qt4hkgvni1f0jmg5kavm.jpg

 مرا به داخل می­کشد. همسرم با پیراهنی صورتی روی پله­ های راهرو نشسته و پسر کوچک چند روزه ام را روی زانوانش گذاشته است. از جایش بلند می­شود. به طرفم می­آید. بچه را درون بازوانم می­گذارد وگم میشود

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 13:16 توسط على براتى كجوان| |

 


http://up98.org/upload/server1/01/z/up6yvoxosjvyk8fwu2nv.jpg 


زندگی قصه غصه های ماست( لیپمو)
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:46 توسط على براتى كجوان| |

www.toppatogh.com | شارژ کشیدن دخترها از پسرها ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 21:35 توسط على براتى كجوان| |

سالها پیش مرد صاحب ثروتی،کوتاه زمانی به سفر رفت،پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارایی اش از بین رفته است.

بدیهی است که او باید خیلی غمگین و افسرده شود

.

wfqgc6p5v7stbixxu9x.jpg



اما او لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت:"خدایا!می خواهی که اکنون من چه کنم؟"

روز بعد لوحی را بر ویرانه ی خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:

"فروشگاهم سوخت!

خانه ام سوخت!

کالاهایم سوخت!

اما ایمانم نسوخته است!

فردا صبح شروع به کار خواهم کرد!"

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:19 توسط على براتى كجوان| |


سفارش قبول کرده بود، باید می­نوشت. کتاب­های خاطرات جلویش انباشته شده بود. نوشت: مرد اسلحه را به سینه فشرد و نشانه گرفت و دشمن به روی زمین غلطید

.

nicifb3nett4jyrvfa5s.jpg

                                                      نه. این را گفت و کاغذ را مچاله کرد. سفارش نوشتن داستان  قبول کرده بود اما قلم جلو نمی­رفت. چشمش روی یک کتاب خاطره میخکوب شد. عکس خیره نگاهش می­کرد. کتاب را برگرداند و نوشت

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:11 توسط على براتى كجوان| |

وقتی ازخیابان 44می گذرم مترسکی رامی بینم ک ب چپ وراست میرود باخودم می گویم:اینجا ومترسک؟.شب ک برمیگردم وقتی وارد خیابان 44می شوم سیاهی می بینم ک تکان میخورد برمیگردم ب خیابان دیگری می پیچم                                 

                                             

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 16:28 توسط على براتى كجوان| |

خبر وقتی پیچید هر کدام از بچه­ ها به گوشه­ ای خزیدند، پشت سنگرها، توی دشت، پشت . یکی گریه می­کرد، یکی سرش را به سنگر می­کوبید و وارد سنگر می­شوم. اسلحه­ ا ش را زیر چانه­  اش  گذاشته و انگشتش را روی ماشه. اشک می­ریخت. ایستادم و پرسیدم: چی کار می­کنی؟

گفت: منم می­خوام برم پیش بچه­ ها.

گفتم: این جوری؟

d5e6iruw4xbxbn7la75y.jpg

 

انگشتش را از روی ماشه برداشت. اسلحه از دستش افتاد. صدای هق هق گریه­ اش سنگر را پر کرده بود.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 20:13 توسط على براتى كجوان| |

کمپوت

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایرا

ن یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

 با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

............................................................................................


نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 19:13 توسط على براتى كجوان| |

در من نُتی لال است که در حال تکرار است

تصویری از یک عشق که بی صورت و تار است

اصرار دارد می کند در من خدایی که

می داند اینجا بودنش محکوم انکار است

 

***

۲

یک صندلی خالی و سردرد شاید بود

یک راه بی پایان و بی برگرد شاید بود

تسکین بی حالی بعد از ظهر غمگینم

شاید اتاقی ساکت و شاید کمی هم دود

***

۳

اینجا اتاق هیجده .در انتهای کوچ

دیوانه ای خوابیده بر یک سنگ فرش سرد

بال کبوتر های رفتن را شکسته

با دست هایی خالی و با مشت هایی پوچ 

علی براتی

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 19:55 توسط على براتى كجوان| |

-سیگارمی کشی؟

-آره اشکالی داره؟

-نه بده به منم بکشم؟

-مگه سیگاری هستین؟ 

-دوست دارم یکی بکشم توچرامیکشی؟

-من؟.....همینجوری شماچرا؟

-منم همینجوری

بسته سیگارمشکی رابطرفم درازمیکندبرمیدارم وآتش میزنم چادرازروی پاهایش بکناری میرود جمعش میکند بااولین پک

دودرافرومی دهم سرفه می آید باپک دوم سرفه تندتروخش دارمیشود وچشمانم پراشک سیگارراازدستم می گیرد وبجایش لیوانی آب می دهد

میگوید:چراکشیدی؟

میگویم:توچه فکرمیکنی؟

jhg


نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 22:40 توسط على براتى كجوان| |

پیام می دهد.سلام کجایی؟ 
می نویسم:قبرستان
میپرسد: شوخی نکن
میگویم:آلان توی یگ قبر دراز کشیده ام وچقدرنزدیک است؟
میپرسد:مرک؟
میگویم:نه خدا
میگوید:خدارفته است
 میگویم:نه  خداجاری است
  uuu
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 21:14 توسط على براتى كجوان| |

                                                                                                 کاغذی جلویم گذاشت وگفت :امضاکن امضا کردم گفت:انگشت بزن انگشتم راتوی استنپ کشیدم وکنار امضایم زدم قرمزشدکاغذرابرداشت وتاکردوتوی جیبش گذاشت

                           

                                                                                ***

گفت:دستاتو راجلو ببارجلوآوردم دستبندزدنگاهش کردم گفت:چراامضاکردی؟گفت؟چراانگشت زدی؟وکاغذتاخورده راازتوی جیبش بیرون آورد

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 17:31 توسط على براتى كجوان| |

دیوار را رنگ کرده بودند، سبز روشن روشن. قلم را توی رنگ قرمز زد روی خطی که کشیده بود، نوشت: جبهه دانشگاهی است که کنکورش تقوا و ایثار و مدرکش شهادت است.

من پشت سر او داخل حروف را پر می­کردم: جبهه قرمز دانشگاهی که کنکورش سورمه ­ای، تقوایش سبز، ایثار سبز، شهادت قرمز.

به عقب آمدیم و خط­ را نگاه کردیم، برگشت و به من نگاه کرد و گفت: به زودی زیر این خط می­نویسی دست خط شهید رضوی.

با کف دست او را به عقب هل دادم و چتکه­ ی رنگ قرمز را به صورتش میمالم و او قلم رنگ آبی را به صورتم پشنگ می کند. یک ماه بعد زیر همان خط نوشتم: خط شهید رضوی.jh

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 21:8 توسط على براتى كجوان| |

مرد آب می­ریزد و من بدنش را می­شورم. مرد به من خیره شد. می­گویم: پسرم وصیت کرده  خودم او را بشورم.خودم اوراکفن کنم

و آب را به سر و روی او می­ریزد و من آرام گل­ها را از حفره­ای چشم­هایش می­شویم. موهایش را شانه می­کنم. و دست می­کشم. لبانش را می­بوسیم.

9876

ایستاده­ اند و مرا نگاه می­کنند. چند تایی گریه می­کنند. چند نفری هم با هم زمزمه می­کنند و سری تکان می­دهند. در گوش هم پچ پچ می­کنند و می­گویند: پسرش شهید شده، دیوانه شده.

کفن را می­گیرم و آن را دور تا دورش می­پیچم. بغلش می­کنم اما نمی­توانم، کمک می­کنند و او را درون تابوت می­گذارم. و یا ا می­کنم. جمعیت زیرش را می­گیرن و به بیرون می­زنیم. آسمان خاکستری است. باران نم نم به صورتمان می­زند. قدم­هایمان تندتر می­شود وقتی درون قبر می­گذارند بالای سرش ایستاده­ ام. پارچه را باز می­کنند. دستی به صورتش می­کشم، می­خندد، می­خندم. جمعیت یک قدم عقب می­رود. صدای یا حسین بلند می­شود.  خاک رویش می­ریزند. من گریه نمی­کنم.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 21:1 توسط على براتى كجوان| |

پرسید:کجایی؟نوشتم:هیچ جادوباره پرسید؟هیچ جاکجاست؟نوشتم:همینجا:نوشت:اونجاکجاست؟جواب دادم:هیچ جا 

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 19:50 توسط على براتى كجوان| |

 

 

یک روز حسین زاده(عطار پور)، شکنجه گر ساواک شاه

مرا از سلول احضار کرد

 و در آنجا پدر پیر و زجر دیده ام را دیدم

که دوران زندانش پایان یافته بود.

دستش را بوسیدم،

چشم هایش نمی دید و مرا نمی شناخت؛

گفتم: بابا! من علی ام!

و دستش را بوسیدم،

اشک هایش به رویم چکید

و او بقچه اش را زیر بغلش گرفت،

 و آهسته و ناتوان به راه افتاد.

 من …

 هم چنان نگاهش می کردم.

حسین زاده گفت:

 کجا را نگاه میکنی؟

 گفتم:

 « چهارده قرن تشیع مظلوم را »

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:13 توسط على براتى كجوان| |

(داستان کوتاهی از فرهاد پیربال، نویسنده‌ای از کردستان عراق)
وقتی در قهوه‌خانه نشستم، پشتم را به صندلی دادم، خواستم کمی استراحت کنم؛ که ناگهان فهمیدم پای راستم را دراردوگاهمان جا گذاشته‌ام. من در طول زندگی‌ام هرگز پایم را در هیچ جایی جا نگذاشته‌ام، این اولین بار بود که چنین اتفاقی برایم پیش می‌آمد. بلند شدم که بروم. قهوه‌چی که عرب سیه‌چرده‌ای از جنوب بود، دم در قهوه‌خانه با تعجب از من پرسید: «ها؛ رفتی!»..................................................................................................................................................................................
(داستانی از هارولد پینتر)
همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است..

 

.

..............................................................................................................................................(داستانی از «تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski)، نویسنده‌ی لهستانی)
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت تپه پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانه‌ی شيرى‌رنگ، هر لحظه افزون مى‌شد و بر روى دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود، دامن مى‌کشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويخته‌ی آسمان که آبستن از ابرهاى باران‌زا بود، گاه به گاه نوار سرخ‌رنگى ترسيم مى‌کرد. باد که بوى نمناک و ترشيده‌ی زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مى‌وزيد و سياه مى‌شد، توده‌ی ابرها را به جلو مى‌تاراند. و هم‌چون تيغى برنده بر بدن‌های برهنه فرو مى‌رفت. هربار که باد، تند مى‌وزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراق‌گاه با صداى يکنواختى ضرب مى‌گرفت...................................................................................................................................................................................



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 17:4 توسط على براتى كجوان| |

علي براتي كجوان، نويسنده و پژوهشگر دفاع‌مقدس در اين استان نيز معتقد است: نويسندگان نوقلم بيشتر كارهاي سفارشي انجام مي‌دهند‌ و ارگان‌ها و نهادهاي دولتي بيشتر با اين‌گونه نويسندگان كار مي‌كنند. 

وي گفت: خراسان رضوي بعد از استان تهران دومين رتبه را از نظر شمارگان كتاب‌ دفاع‌مقدس دارد ولي آثاري كه در اين استان منتشر شده‌اند، از لحاظ كيفي آثار شاخصي نيستند كه بتوان آن‌ها را در كشور معرفي كرد. 

نويسنده مجموعه «داستان روز» با تاكيد بر اين كه اگر كار نشر كتاب‌هاي دفاع مقدس در دست نويسندگان و پژوهشگران اين حوزه باشد آثار با كيفيتي توليد مي‌شود، افزود: شايد در اين وضعيت آمار و شمارگان كتاب پايين بيايد، ولي آثار شاخصي خلق خواهد شد....................................................................................................................................

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 19:37 توسط على براتى كجوان| |



این بار داستان مردی فومنی بنام عزیز است. که بگفته برخی اهالی به دلیل شکست عشقی سر به جنگل نهاده (هر چند خودش این موضوع را رد می کند.)و بگفته برخی دیگر بعد از مرگ پدرومادرش مورد بی مهری اطرافیان قرار گرفته و سر به جنگل نهاده و امروز 50 سال است که در یک غار در درون جنگل زندگی می کند. گاهی برای تهیه غذا به روستا امده و زود برمی گردد.در نگاه اول او را فردی وحشی و جنگی می پنداری ولی وقتی در کنارش می نشینی می بینی سواد خواندن و نوشتن دارد و روز تولدش را دقیق بیاد دارد خطش از بسیاری از دکترهای ما بهتر است هنوز شعرهایی کودکی را بیاد دارد .عاشق جنگل و زندگی در انجاست مانند جنگل ساکت و کم حرف است از ریختن زباله در جنگل متنفر است  مهتر اینکه تا بحال برای کسی ایجا د مزاحمت نکرده و همه اهالی به او علاقه دارند.هر چند او علاقه ای به بودن درکنار انها ندارد .

امروز دیگر این آقاعزیز خیلی عزیز شده هر چند خیلی دیره چون اون حدود هفتاد سالشه وشاید دیگه فرصت زیادی برای عزیز شمردنش نباشه.(البته تازه شناسنامه دار شده و قراره کارت ملی هم بگیره)

جالب اینجاست این مرد غار نشین هنوز به زندگی امیدوار و ارزوهایی دارد وقتی از او در مورد اروزهایش می پرسی اینگونه پاسخ می دهد :ارزو دارم 100 سال زنده باشم و با یک زن وفادار زیبا و خوش اندام ازدواج کنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:33 توسط على براتى كجوان| |

 character illustrator design_6                                                                                     دریا صبح‌اش را با باد آغاز کرده بود و خیزاب‌های سیمین‌فام‌اش را در تلاطمی سهم به ساحل می‌کوفت؛ دریایی سرکش و بازیگوش؛ همچون اسبی جوان. و کودکانی که در ساحل بازی می‌کردند با همهمه و فریاد‌هاشان، شادی‌آفرین لحظه‌های هم بودند. خود را وا‌می‌گذاشتند تا در امواج ساحلی غوطه‌ور شوند؛ با جیغ و فریاد به استقبال امواج می‌رفتند و شاد و سرخوش از زیر آنها بیرون می‌جستند و بدن‌های برنزه شده‌شان در میان کف‌‌های نقره‌ای آب پیدا و محو می‌شدند. والدین و بزرگتر‌ها هم از دور مراقب‌شان بودند. نمی‌توانستند آنها را به حال خود وا‌گذارند و بدین‌ترتیب گاه با عصبانیت و گاه با فریادهای شوق آنها را بخود می‌خواندند. دخترکی با آواز‌های مداوم و مصرانه مادر، ناراضی و گریان از دریا به طرف ساحل آمد. سه پسر با شور و هیجان، برای پرش و غوطه‌خوردن دور‌خیز کردند و


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:55 توسط على براتى كجوان| |

یکی از معیارهای معمول سنجش ادبی یک نوشته (نه لزوما نوشته‌ای ادبی) تنوع واژگان و وسعت دامنه‌ی کلمات مورد استفاده در آن نوشته است. بالطبع تکرار زیاد یک کلمه به این تنوع لطمه می‌زند. به عنوان مثال من اخیرا متوجه شده‌ام (به واسطه‌ی راهنمایی یکی دو نفر از دوستان) که حرف اضافه‌ی "توی" زیاد در نوشته‌ام دیده می‌شود. وقتی دقت کردم، دیدم دلیلش این است که خیلی جاها به جای "در"، "وسط"، "داخل"، حتا "ته" از این کلمه استفاده کرده‌ام (گاهی آگاهانه و گاهی ناخودآگاه). امکانی که Microsoft Word برای شمارش تعداد تکرار یک کلمه در متن به دست می‌دهد، محدود است: یک) جستجوی عادی و شمردن دفعات تکرار با امکان Find دو) یافتن و رنگی کردن‌ یکجای همه‌ی موارد و شمردن چشمی (که با اولین تغییر در متن مجبور به تکرار جستجو هستید)
5
با امکان Find->Reading Highlight سه) جایگزین کردن کلمه با خودش (که می‌توانید به جای کلمه‌ی دوم بنویسید &^) بصورت یکجا و استفاده از گزارشی که برنامه از تعداد جایگزینی‌های انجام شده می‌دهد با امکان Replace->Replace All مشکلات این روش‌ها کم و بیش پیداست و یکی از مهم‌ترین آنها لزوم تکرار روش برای یکان یکان کلمات مورد نظر است. من ماکروی مفیدی را اینجا پیدا کردم که تعداد کلمات یک متن را می‌شمرد، فایل متنی دیگری باز کرده و دفعات تکرار تمام کلمات را به ترتیب تواتر (فرکانس) یا الفبا زیر هم می‌نوشت. می‌توانید با دستکاری کد ماکرو، برخی کلمات و عبارات را از شمارش مستثنا کنید (مثلا حروف اضافه). من فقط دو تغییر در این ماکرو اعمال کردم: الف) حذف شرط ماکروی اصلی برای محدود کردن کلمات به واژگان نوشته شده با حروف لاتین ب) اضافه کردن امکان بکارگیری ماکرو فقط برای بخش خاصی از متن. به این ترتیب که اگر بخشی از متن را انتخاب کرده و ماکرو را اجرا کنید، کلمات آن بخش انتخاب شده شمرده می‌شوند و اگر ماکرو را بدون انتخاب بخش خاصی از متن اجرا کنید، کلمات کل متن شمارش خواهد شد. ماکرو اصلاح شده را از اینجا می‌توانید بردارید. نکاتی که باقی مانده: - اضافه کردن امکان استثنا کردن کلمات فارسی از شمارش، کار بیشتری می‌طلبید و من فقط به حذف علائم نگارشی مشترک بین فارسی و لاتین بسنده کردم. - چه بسا بسامد یک کلمه در کل متن عددی معقول باشد ولی کنار هم همنشینی موارد تکرار باعث افت ادبی متن شود که لازمه‌ی یافتن چنین مواردی این است که ماکرو را به ازای بخش‌ بخش متن (و نه کلیت آن) اجرا کنید. - برای استخراج بسامد واقعی یک کلمه معمولا باید مشتقات آن کلمه را نیز در شمارش لحاظ کرد (به عنوان مثال انواع اشکال صرفی یک فعل یا حالت جمع و مفرد یک اسم است). چنین کاری از عهده‌ی این ماکرو برنمی‌آید.                                                                                                                             

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:49 توسط على براتى كجوان| |

۱۳۹۰/۷/۱۱
در حاشيه دومين نمايشگاه ملي كتاب دفاع مقدس، نشست نويسندگان دفاع مقدس مشهد در مجتمع آيه‌ها با حضور سردارحسن اميري، دبير كنگره بزرگداشت 23هزار شهيد استان‌هاي خراسان و دبير اجرايي نمايشگاه، برگزار شد. در اين نشست، نويسندگان حاضر به بيان مشكلات ادبيات دفاع مقدس و ارائه پيشنهاد در اين زمينه پرداختند.
حسينعلي عنابستاني، روحاني داستان نويس با بيان اينكه حمايت از آثار اين عرصه سليقه‌اي است، تصريح كرد: همين كه صحبت از چيزي به اسم «خاطره داستان» مي‌شود، معنايش اين است كه كارشناسان مسئول، تخصص و شناخت لازم را از ادبيات ندارند؛ چراكه چنين چيزي در تقسيم‌بندي انواع داستان وجود ندارد.
فاطمه جهانگشته نيز با انتقاد از برخوردهايي كه در مشهد با نويسندگان مي‌شود، عنوان كرد: متاسفانه برخي، شهدا را در انحصار خود مي‌دانند. من سال‌هاست در اين حوزه قلم مي‌زنم و بيش از60عنوان تاليف دارم. چرا فضاي شهر من بايد طوري باشد كه نهادهاي ديگر استان‌ها آثار مرا چاپ كنند؟!
منير خدابخش حصار نويسنده ديگري بود كه ضمن اشاره به اينكه دغدغه ادبيات تنها اين نيست كه كتابي چاپ شود تا با آمار داده شده، خانواده شهدا خشنود گردند، افزود: اثر ادبي بايد براي جهان حرف داشته باشد و بعد از 50 يا 100سال جامعه ارزش آن را بشناسد كه اين نياز به ديد بسيار بالا، آگاهي، شعور، فكر، تكنيك و دانش فراوان دارد كه تازه همه اين‌ها باهم نيمي از كار است؛ 50درصد ديگر مربوط به خلاقيت است كه اين خلاقيت، از وجود نويسنده آزادانديش بيرون مي‌آيد؛ بنابراين سفارشي نوشتن در حوزه ادبيات داستاني و به‌ويژه رمان بسيار اشتباه است.
سيد جواد رفائي، رئيس حوزه هنري خراسان رضوي نيز اعلام داشت: ما آمادگي داريم آثار شايسته در حوزه دفاع مقدس را از طريق انتشارات سوره مهر تهران به چاپ برسانيم و حق‌التاليف هم پرداخت كنيم.
علي براتي كجوان، تلخ نويسي نويسندگاني چون خود را درباره حاشيه‌هاي جنگ، برآمده از تلخي‌هاي موجود خواند و اضافه كرد: وضعيت مناسبي بر عرصه نوشتن در زمينه دفاع مقدس حاكم نيست؛ مثلا چرا انجمن نويسندگان دفاع مقدس چند سال است به حال خود رها شده است؟!
در پايان سردار اميري اظهار داشت: نوشتن در حوزه دفاع مقدس با خون دل خوردن ثمر مي‌دهد و من به آينده آن خوشبينم. همچنين بايد پراكندگي نويسندگان اين عرصه را حل و آن‌ها را در كنار هم جمع كنيم. از طرفي خواهيم كوشيد تا حركتي جدي در زمينه آسيب شناسي ميداني صورت دهيم.
دبير كنگره بزرگداشت 23هزارشهيد استان خراسان افزود: اگرچه ما چارچوب‌هايي داريم اما هرگز قصد نداريم به نويسندگان بگوييم چه چيزي بايد بنويسند. در زمينه توزيع كتاب، براي نمونه قراردادي با هواپيمايي بسته‌ايم كه كتاب‌ها را به رايگان در اختيار آن‌ها قرار دهيم تا مسافران از آن استفاده كنند.
وي خاطرنشان كرد: وظيفه ما ترويج فرهنگ ايثار و شهادت است كه يكي از راه‌هاي آن نوشتن است؛ بنابراين ما نقدپذيريم و سعي به پيگيري خواسته‌هاي شما خواهيم داشت از جمله اينكه جلسات را به‌صورت ماهانه برگزار خواهيم كرد و از شما هم مي‌خواهيم كه در اين حوزه همچنان فعاليت كنيد.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:56 توسط على براتى كجوان| |

علی براتی کجوان در گفتگو با مهر :

 اثری شایسته جنگ در حوزه ادبیات داستانی خلق نکردیم

 علی براتی کجوان - نویسنده معاصر ، گفت : نویسندگان جوان باید به این باور برسند که مهمترین و اولین اصل زبان ساده در ادبیات داستانی ، موضوعاتی است که در زندگی روزمره اتفاق می افتد .

ا


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:44 توسط على براتى كجوان| |

* علي براتي كجوان

- بريم خرمشهر چند تا ديوار بنويسيم!                   
- نگاهش مي كنم و مي گويم: كي؟
- مي گويد همين الان.

سوار لندكروز مي شويم و از 5 طبقه ها بيرون مي زنيم. پنج شير، كوت عبدا...، ...، جاده خرمشهر، ايست و بازرسي، برادر كجا؟ خرمشهر، برگه و...
دو طرف جاده خاكريزها بالا آمده اند و جاده را در خودشان محصور كرده اند، گهگاهي صداي سوتي مي آيد و زمين زير چرخهاي ماشين مي لرزد و ما هم به دنبال آن. به قرارگاه كربلا مي رسيم، رد مي شويم و...
شهر با نخلهاي بي سرش نمايان مي شود. اول ورودي تابلويي خودنمايي مي كند: «به خرمشهر خوش آمديد. جمعيت 36 ميليون نفر.»مي گويم: وايستا.مي ايستد و خيره تابلو را نگاه مي كنم.مي گويد: كار يكي از بچه هاي خرمشهر است، طرف معلمه، در ضمن خطاط هم هست، خوب نوشته!
سري تكان مي دهم و مي گويم: عاليه!
و ماشين از جا كنده مي شود. دست چپ جاده جنگل آهن به پاست.
مي گويد: مي بيني نامردا چه كار كرده اند؟
و من نگاه مي كنم، هر وسيله فلزي از ماشين گرفته تا ميله و قوطي و... را كاشته اند.مي گويد: خيال كردن با اين كار مي تونن جلوي فتح خرمشهر را بگيرند !مي گويم: كه نتونستن!
به مسجد جامع مي رسيم. از ماشين كه پايين مي آييم چند نفري پرده اي را روي در آن نصب مي كنند.
مي گويد: حتماً كار خودشه!
مي پرسم: اخوي، اين پارچه رو كي نوشته؟
مي گويد: آمو! اين پارچه رو مرادي نوشته؛ بهروز مرادي!
وارد مسجد مي شوم و سراغش را مي گيرم. مي گويند رفته جلو. برمي گردم قلمها و رنگها را برمي دارم و به كوچه هاي خرمشهر مي زنيم و...
مي نويسيم: «با وضو وارد شويد، خونين شهر، جمعيت 36 ميليون نفر»
* شهيد بهروز مرادي، متولد 1335 در خرمشهر در خانواده اي اصفهاني متولد شد او همكلاس شهيد محمدعلي جهان آرا بود. در سال 1364 در رشته صنايع دستي در دانشگاه پرديس اصفهان مشغول تحصيل شد و چهارم خرداد 1367 در شلمچه به شهادت رسيد.

روزنامه قدس

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:40 توسط على براتى كجوان| |


Design By : Night Skin